افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت اول

شهزداه اسب تشنه را، آرام به سوی آبگیر می‌شکاند تا اسب، آبس بنوشد وخود نیز خستگی در کند و تن آساید…

افسانه های مازندرانی  داستان های مازندارنی  افسانه مازنی  افسانه طبری

افسانه مازندرانی وَک

افسانه های مازندرانی , داستان های مازندارنی , افسانه مازنی , افسانه طبری , داستان مازنی , داستان طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

باشد که غوکان در فصل باران حاصلخیز صدها گاو به ما بخشند و عمر ما را دراز کنند.¹

شهزداه اسب تشنه را، آرام به سوی آبگیر می‌کشاند تا اسب، آب بنوشد و خود نیز خستگی در کند و تن آساید. آب خوش و زلال تالاب با کف سنگ‌ریز و به نسبت بزرگ، از چشمه‌ی بالادست سرریز می‌شد و نِشتاک² آن، دشت و باغ‌های فرودست را سبز و زنده نگه می‌داشت. شازده پیچ آخر را که سینه‌به‌سینه‌ی آبگیر وا می‌شد، پیمود و ناگهان در میان برکه، پریزاده‌ای را دید که مانند ماهی سپیدی در آب صاف و خنک تالاب به پیش می‌رود. قامت شمش‌گونش در میان موهای لخت و قیرگون او زیبایی فریبایی در پهنه‌ی برکه عرضه می‌داشت که جلوه‌ی آن، شهزاده را به شگفت آورد. اسب تشنه با دیدن آب، گام‌ها را شتاباند که با کشیدن افسار به دو دست به پا خاست و شیهه‌ای سر داد. طنین صدای اسب تشنه امنیت برکه را گرفت و با جیغ پریزاد فضا را آشفت و در تالاب آشوبیده پیچید. افسار رها گردید. اسب به آب زد و شهزاده فرو پرید. وقتی سر از آب به‌در آورد که اندام کشیده و برافراشته‌ پریزاد در پوست غوکی فرو می‌رفت. شهزاده سینه‌ی آب را شکافت و به نزدش شد. بی‌هیچ درنگی به گفت‌وگو درآمد و بی‌قرار از اوخواست تا از آن غلاف به‌درآید و پوشینه برکند. تمنای دلدادگی او زمان نمی‌شناخت تا آنکه پریزاده‌ی دلشده را عنان نماند. به هم آمدند با زمزمه‌های خوش جوانی و قرار آنان در «جشن انار زنی»³ که چند روز دیگر پادشاه برای انتخاب همسری لایق برای سه پسر خود برگزار می‌کرد. با این شرط که پریزاد با پوشینه‌ی غوکانه به مجلس درآید.

در آن جشن شاهانه که به نسبت صورت عام نیز داشت، غلغله بود. دوشیزگان امیران، درباریان و صاحبان ملک و مال با صد عشوه و ناز احاطه‌شده در حلقه‌ی بسیاری مردم خودنمایی می‌کردند، بدان امید که شاید انار یکی از پسران شاه در دامن آنان فرود آید و شهبانو شوند. پریزاد هم در پوست غوک بدون آنکه جلب توجهی کند به مجلس درآمد و در کنجی نشست. شهزاده، چشم در چشم او داشت و هرازگاه خنده‌ی دلربایی در کنج لبان آن دو می‌نشست. شاه نشسته بر سریر زربفت در میان بزرگان قلمرو خود آماده‌ی اشاره به رئیس تشریفات بود تا مراسم را برگزار کند. چشمانش از شادی می‌درخشید. رقاصان طناز با صدای ساز نوازندگان در آن هنگامه به هزار غمزه، دل می‌ربودند. شاه اشاره را رها کرد. صدای رسای میدان‌دار، بسیار پرطنین در فضا پیچید. نفس‌ها در سینه ماند. صدای دهل چنان پرهیبت نواخته شد که دل‌های بسیاری در ریزشی سنگین فرو نشست و این آغاز مراسم بود. همه‌ی نگاه‌ها به دستان پرنخوت پسر بزرگ شاه متوجه بود که متکبرانه انار را در میان دستان خود سنگین و سبک می‌کرد و به جمع دختران می‌نگریست. با پایان ارتعاش دهل، انار در دامان بزرگزاده‌ای نشست. جمع، یکباره به پا خاست. شادی و شور مجلس را فرا گرفت. گلبانگ سرور، لحظه‌ای قطع نمی‌شد. شاه برخاست پسرش را در آغوش کشید.

در این هنگام دو سَرکِتِن چی۴ با تمام قدرت در همراهی با سُرنازن که آهنگ چَکه سِما۵ را در آن فضای دلنشین آغازیده بود، کوبش را سر گرفت. جمع، میدان گرفتند. دسته‌دسته، دوبه‌دو به سِما درآمدند. سازها، پرشتاب نواخته می‌شد. رقاصان حرفه‌ای با لرزش تن و بدن هماهنگ با سازها به طور موزون، گاه به چپ گاه به راست لحظاتی روبه‌رو کفزنان، سِما را تند و تندتر می‌کردند. نواختن، پایان یافت. مجلس سخت به هیجان آمده بود. رقاصان در خنکای دلچسبی در جای خود قرار گرفتند. مجلس دوباره نفس را سینه حبس کرد. آبشار دلشوره از چهره‌های دخترکان فرو می‌بارید. پسر دوم، با اشاره‌ی پدر، امیرزاده‌‍ای را نشانه رفت. باز جمع به پا خاست و همان حکایت. نوبت به پسر سوم رسید. شاه سرمست می‌نمود. با دست اشاره کرد.

پی‌نوشت:
۱: وقتی غورباغه آواز می‌خواند به باور مردم مازندران باران خواهد آمد. و نیز بر آن‌اند که به وقت خشکسالی اگر قورباغه بکشند باران خواهد آمد.
۲: آب سرریز شده از یک قطعه زمین شالیزاری به قطعه‌ای دیگر که دارای دو مالک باشد.
۳: نماد گسترده‌ی باروری و فراوانی است. از جمله رسم‌های مردم مازندران انارزنی بود (درجشن‌های عروسی)
۴: سازکوبشی
۵: رقص معروف محلی مازندران

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – وَک ( غوک ) قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0