افسانه های مازندرانی – مِه مَه خاتون ( ماه خاتون بزرگ ) قسمت سوم

خاتون با بی‌تابی جان‌ستانی درگیر شد و در درون خود می‌پیچید. پیچه¹ را کناری زد و سر و روی خود را با آب شست…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی مه مه خاتون  داستان مازندرانی

افسانه مازندرانی مِه مَه خاتون

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی مه مه خاتون , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – مِه مَه خاتون ( ماه خاتون بزرگ )

خاتون با بی‌تابی جان‌ستانی درگیر شد و در درون خود می‌پیچید. پیچه¹ را کناری زد و سر و روی خود را با آب شست. دستی به چهره کشید خوب خود را تکانید خاک‌ها سترد. موهای لَخت شبگونش را شانه زد، دور شدن دختر را نگریست که دیگر داشت ناپدید می‌شد، دختر پس از فرازی کوتاه در شیب آرامی فرو رفت.

کیارستم کوزه را از روی سر قاپید بی‌درنگ سر کشید «رمش²»‌ی از درون کوزه شنید مانند غِل خوردن سنگ‌ریزه‌ای در آب. کوزه را پایین آورد کنجکاوانه درونش را نگاه کرد. پیش از آن غُرشی سر داده بود که دختر مانند اسبی رمید و رنگش سیاه شد. کیارستم انگشتر مِه مَه خاتون را دید، چشمانش از شگفتی داشت از کاسه به‌در می‌شد. انگشتر را به نوک انگشت گرفت: بانگی سنگین سر داد که دختر از جا پرید: «این انگشتر را از کجا آوردی؟» دختر لرزان آنچه را که در کنار چشمه گذشته بود گفت. کیارستم در چشم برهم زدنی به روی اسب پرید و مانند بادی رها شد. چنان خاکی از خود برجای گذاشت که دختر ندانست کی کیارستم و اسب ناپدید شدند.

خاتون از دور اسبی را دید که مانند باد به سویش در پرواز بود. پیراهن سپید سوار چون پرنده‌ای پر می‌کشید، لبان خاتون هواسید³، گلویش خشکید و دَم فروخورده‌اش انگار برنمی‌آمد. سختی به سر رسید. رنج راه با دیدار یار از چهره زدوده شد. گرمای دستان مرد، خاتون را زنده کرد. رنگی سرخگون به گونه دواند و از چشمانش زندگی تراوید و در آغوشش رها شد.

هیچ سرزنشی نشنید مگر خوی آرام مرد که آرام‌آرام او را می‌نواخت و او نازگونه برای او واگویه می‌کرد آنچه بر او گذشت و نرم نرمک سر به گوش وی برد و گفت: «چقدر دوست داشتن پر رنج است.» کیارستم لبخندی شیرین به چهره گرفت دستی بر موهای لَخت او کشید. پیشانی‌اش را گشود و بوسه‌ای آرام بر آن نشاند و پس از آن به روی اسب پرید. خاتون به تَرک نشست و به خانه درآمدند.

پدر و مادر کیارستم با شگفتی باورنکردنی آدمیزاده‌ای را در خانه دیدند بی‌درنگ به او یورش بردند. کیارستم به تندی به میانه پرید و دستانش را به پهنا گشود و فریاد سهمناکی سر داد که خانه به لرزه درآمد. خاتون در پشت کیارستم پنهان شد، پذیرفتن چنین رویدادی در اندیشه‌اش نمی‌گنجید. مادر کیارستم مانند ماده پلنگی به غرش درآمد: «که از آدمیزاده‌ای جانب‌داری می‌کنی؟» کیارستم با همان رسایی بانگ برآورد که: «همسرم است.» مادر و پدر کیارستم شگفت‌زده‌تر شدند که چگونه او دست به چنین کاری سخت زد.۴ کیارستم گفت: «اگر تار مویی از همسرم کم شود دودمان را به آتش می‌کشم.» خشم فزاینده‌ی کیارستم فزونی می‌گرفت. پدر و مادر را یارای پایداری نبود بنابراین به نیرنگ درآمدند. مادر کیارستم گفت: «باشد به پیمانی» کیارستم گفت: «چه پیمانی؟» مادر دو کیسه آرد را نشان داد و گفت:«تا من و پدرت از خانه‌ی خاله برگردیم بای دنان پخته شود وگرنه او را خواهیم خورد.» سخن آن‌چنان سنگین و استوار گفته شد که خاتون از ترس به کیارستم چنگ زد و چسبید. کیارستم بی‌آنکه خم بر ابرو آورد پذیرفت و می‌دانست مادر زیرک او در کمین خاتون نشسته و با آنکه پیمان قرار داده تنها در پی آن است که خاتون را برباید. دردی تلخ او را کدر کرد، شکیبایی او به سر می‌رفت. جوشان و پرخروش شده بود، خشم چون آتش در او زبانه می‌کشید. کوشید خوددار باشد تا خاتون را بیشتر نترساند و مانند تخم خشم از او دیده برنگیرد و راه‌های گریز را به گاه تنگ به او بیاموزد. همان‌گونه که به شتاب  به پختن نان پرداختند به خاتون گفت: «آن دریچه را می‌بینی؟» خاتون سرش را تکان داد. کیارستم گفت: «هفت سال است بسته است و در پشت آن دریچه سگ و اسبی شده‌اند. پیش سگ کاه و نزد اسب استخوان گذاشته‌اند. برو دریچه را بگشا کاه را پیش اسب و استخوان را جلو سگ بنه.» ماه خاتون همان کرد که کیارستم گفته بود. مادر و پدر در رسیدند و نان را پخته دیدند. مادر گفت: «این کار آدمیزاد نیست.» دوباره به خانه‌ی خواهرش رفتند. این‌بار خواهرش را به بهانه‌ی گرفتن آرد و الک به خانه فرستاد و به او سپرد: «اگر خانه به آرایش دیوان نیست ماه خاتون را برباید.» خواهرش پذیرفت. کیارستم پیش‌تر به این نیرنگ پنهانی پی برد. بنابراین خانه را همان‌گونه آراست. خاله‌ی کیارستم از در درآمد و از ماه خاتون آرد و الک خواست. با رفتن ماه خاتون برای آوردن آرد و الک خانه را خوب نگاه کرد دید همان‌گونه است که دیوان می‌آرایند. پس به خانه آمد و آنچه را دید گفت.

مادر کیارستم مانند کوره‌ی آتشفشان به جوش درآمد. مادر به پیش و پدر در پی او دوان با خشمی سرکش به خانه برگشتند کیارستم نبود. ماه خاتون آنان را دید که به سویش می‌آیند، دندان نشان می‌دهند و خیز برمی‌دارند. مانند گنجشکی به سویی پرید. آن دو را یارای رسیدن به او و چنگیدنش نبود مادر به درب نهیب زد که او را بگیرد. درب به سخن درآمد که: « هفت سال بسته بودم او مرا گشود چگونه چنین کنم؟» مادر بانگ بر سر سگ زد که نگذارد آدمیزاد بگریزد. سگ نیز به زبان آمد: «هفت سال پیشم کاه بود و او به جای آن استخوان گذاشت هرگز او را نخواهم گرفت.» مادر غرشی سهمناک به روی اسب کشید که چو تازیانه بر او نشست و اسب شیهه‌‍ای سر داد و سُمش را با خشم بر زمین کوفت و گفت: «هفت سال پیشم استخوان بود و او به جای آن کاه نهاد. هیچ گاه بر او نمی‌تازم.» کیارستم سراسیمه در رسید، بی‌سخن خاتون را از در گذراند و بر اسب نشانید و با سگ و اسب پرگریز از خانه گریختند.

پی‌نوشت:
۱: روبند، برقع
۲: گام‌های آرام و کم صدا
۳: بی‌رنگ شدن و پریده‌رنگی
۴: در باستان، ازدواج طایفه‌ای بود. تخطی از این امر مجازات سنگینی داشت.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *