افسانه های مازندرانی – مِه مَه خاتون ( ماه خاتون بزرگ ) قسمت دوم

خواهران وقتی رسیدند، هنگامه‌ای در خانه درگرفت. انگار هزاران زن به هم آمدند…

افسانه های مازندرانی  افسانه مازندرانی مِه مَه خاتون  داستان مازندرانی

افسانه مازندرانی مِه مَه خاتون

افسانه های مازندرانی , افسانه مازندرانی مِه مَه خاتون , داستان مازندرانی , داستان طبری , افسانه مازندرانی , افسانه های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – مِه مَه خاتون ( ماه خاتون بزرگ )

خواهران وقتی رسیدند، هنگامه‌ای در خانه درگرفت. انگار هزاران زن به هم آمدند. نمی‌توانستی دریابی کدام می‌گوید، کدام می‌شنود کجا می‌ایستند و یا می‌نشینند و چگونه هرازگاهی یکدیگر را بوسه باران می‌کنند. آنان در عین بسیار گفتن و فراوان شنیدن و شاداب و خوش از بودن در کنار هم و نازیدن به خواهر خود که آن همه بال گسترد، به هر سو می‌شدند به هر چیز دست می‌یازیدند. ماه خاتون دیگر در خود نمی‌گنجید یادها را یاد کرد. خواهری در گردش خود به پوشینه رسید نگاهش کرد و به بیرون پرتش کرد. پوشینه چرخشی خورد و پس از چند غلتیدن به درون چاه افتاد. روز از نیمه گذشته بود که آنان به «چاشت»¹ نشستند ماه خاتون ناگهان به یاد پوشینه افتاد. پرشتاب از جای برخاست و به اندرونی شد. خانه را خالی از پوشینه دید. آه از نهادش برآمد به تندی باد خود را به خواهران رساند. وقتی شنید خواهرش چهکرد، چون سروی فرو شکست، رنگ رخش پرید. خواهران خود را باخته بودند و درمانده به هر سوی می‌دویدند تا جامی آب بر او بپاشند. بلندش کردند و وی آرام‌آرام دیدهگشود. آنان را دید که کنجکاوانه اورا می‌نگریستند که چه شد و آن پوشینه‌ی زشت چه بود که هوز از او گرفت. داستان را گفت: خواهران سرافکنده اشک‌ریزان با چهره‌های شرم‌زده او را که اندوهی سخت فرو رفته بود ترک کردند.
چند روزی گذشت. از کیارستم نشانی نیافت. چشم و چهره‌اش از بی‌خوابی و بی‌تابی و اشک فراوان پف کرده بود. درد و رنجی جانکاه همه‌ی اندام او را فرا گرفت. دیگر از چشمان روشن و سیاه ماه خاتون شادابی و طراوت زندگی نمی‌بارید. گمان آنکه سخن کیارستم تا این اندازه بی‌برو و برگرد باشد در اندیشه‌اش نمی‌گنجید و به سختی می‌توانست باور کند. تهی شدن خانهاز مرد مانند خوره‌ای او را از درون می‌خورد. چاره‌ای ندید می‌بایست رخت برمی‌بست و چنین کرد. نخست کِله کِلوا² در توشه‌دان نهاد، پوزار به پا و دستواره‌ای به دست، پگاه به راه افتاد. بسیار رفت تا به بُنه‌ای رسید یا گاوان بی‌شمار در زمینی گسترده. به پیش گاودار رفت. از او خواست پیاله‌ای شیر به او بدهد که با نانش ترید کند. گاوبان گفت:«نمی‌شود» خاتون گفت: «از این همه گاون شیرده که داری چرا از دادن اندکی شیر پرهیز می‌کنی؟»
پاسخ شنید:«این گاوها از آن کیارستم است و مهریه‌ی مِه مَه خاتون، چگونه می‌شود داد؟» ماه خاتون با شنیدن نام خود و کیارستم روی برگرداند تا بارش اشک بر گونه‌هایش دیده نیابد. بی‌آنکه چیزی بگوید، رفت. روز دیگر پس از چاشت به سرزمینی پردامنه با چشم‌اندازی دلگشا رسید که اسبانبسیاری در آن می‌چریدند. خسته و مانده به نزد مهتر اسبان رفت و گفت: «پیاده از راه دور می‌آیم و بهراه دوری می‌روم. اکنون از پا افتاده‌ام اگر بر اسبی بنشینم و راه درازی سواره روم از ماندگی به در می‌آیم و از خستگی دمی می‌آسایم.» مهتر گفت: «نمی‌شود» خاتون گفت: « چرانمی‌شود؟» مهتر همان گفت که گاوبان گفته بود. خاتون سرگشته و تلخ چهره برگرداند و خود را نکوهش کرد سربه سینه فرو برد و دل به راه داد تا دلداده را بیابد و در دامن او از آن همه سرگشتگی و خستگی زاری‌ها سر دهد. این انگیزه، خستگی را از تن او زدود. رویای دیدار، همه‌ی اندیشه‌ی او را فرا گرفت و دیگر نمی‌دانست راه را چگونه می‌پیماید تا اینکه روز دیگر به چراگاه پرسبزه‌ای رسید با بسیاری گوسفند و چوپانی گماشته بر آن، به آن سو کشیده شد ودرخواست اندکی شیر کرد. پاسخ همان بود که پیش‌تر از گاوبان و مهترشنیده بود. بی‌تاب شد به کنجی خزید و در خودش گریست. سوزی سخت درونش را سوزاند آنگونه که چهره‌ی آزموده‌ای به او می‌داد. ناگریز راه دراز را به تن می‌کشید وهمچنان به پیش می‌شد بی‌هیچ درنگی. ناگهان «ریس»³ی سخت همه‌ی تن او را فرا گرفت.

خنکای دل‌انگیزی بر اندامش نشست زیرا سرپنجه‌ی پایش به تن «سلاب»۴ زمین رسید. آری پوزار پاره شد و آن راه دراز به پایان آمد. رُخش خندید. ایستاد و نگاهی انداخت دختری کوزه بر سر شتابان می‌آمد. بر لبش آمد که شاید نشانی باشد. پس او نیز به سویش شد هر دو به لب چشمه رسیدند. دختر، به سر و روی ژولیده‌ی او نگاهی انداخت به شگفت آمد. سر به زیربرد سخنی نگفت و به آب زدن کوزه پراخت. خاتون گفت: «کوزه‌ات را می‌دهی تا آبی بنوشم؟» دختر پاسخ داد: «شتاب دارمکوزه‌ی آب را باید هر چه زودتر به برادرم کیارستم برسانم بسیار تشنه است. این روزها تندخو شده. زبانش تلخ و پنجه‌اش از تازیانه سوزاننده تر استمی‌هراسم دیر برسم و او از کوره به‌در رود آنگاه دوزخی سوزان خواهد شد.» نام گیارستم رنگ از رخ خاتون برد، تنش تکانی سخت خورد، بوی خوش شوی‌اش را در خود آکنده دید. به دختر نزدیک‌تر شد، دگرباره خواسته‌اش را با آهنگی دلنشین و نازگونه گفت کهدختررا خوش آمد. با لبخندی نمکین کوزه را به او داد. خاتون زود آبی نوشید وپس از آن کوزه را پاکیزه شست و پر آب کرد و بی‌آنکه دختر ببیند انگشتری خود را که کیارستم به او داده بود در درون کوزه سُراند. کوزه‌ی پر آب را به سر دختر گذاشت. دختر لبخندی شیرین زد و خاتون گونه‌اش را بوسید که بوی کیارستم می‌داد. دختر با همان شتاب دور شد.

پی‌نوشت:

۱: خوراک میان روز؛ در زبان فارسی به خوردن پیش از نیمه‌روز را گویند.
۲: نان کله‌ای/ اجاقی
۳: مو بر تن سیخ شدن
۴: لُخت، سر بی‌مو

قسمت سوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه های مازندرانی – مِه مَه خاتون ( ماه خاتون بزرگ )

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *