افسانه‌ های مازندرانی – رقص و زوزه‌ی روباه

پرگریز و یک‌نفس، می‌دوید. گاهی با جهش‌های باورنکردی از روی آبراهه‌ها به پرواز درمی‌آمد…

افسانه‌ های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان های مازندرانی  افسانه های شمالی

افسانه مازندرانی رقص و زوزه‌ی روباه

افسانه‌ های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان های مازندرانی , افسانه های شمالی , داستان طبری

داستان طبری

پرگریز و یک‌نفس، می‌دوید. گاهی با جهش‌های باورنکردنی از روی آبراهه‌ها به پرواز درمی‌آمد و هرازگاه، زیگزاگ می‌زد تا درلابه‌لای علف‌ها، سرخس و گزنه‌های انبوه گم شود. و یا خف می‌کرد و درازکش در زیر تنه‌ی درخت افتاده‌ای، گوش می‌خواباند، تا دریابد صدای دویدن پلنگ از پی‌اش می‌‎آید یا نه و به محض شنیدن صدای پنجه‌های پرقدرت پلنگ، بر روی چوب‌ریزه‌های خشک، دیوانه‌وار، خیز برمی‌داشت و به سوی مخالف میتاخت. آنقدر ترسیده بود که از گرفتن کبوتری که درست از دم دهنش به پرواز درآمده بود و یا خرگوشی که دو قدمی او به سویی جهیده، سر باز زد و برای از دست دادن چنین طعمه‌های نابی هزاربار خود را لعنت کرد که چرا شکار گندیده‌ی پلنگی را در غیاب او به نیش کشیده تا اینگونه آواره در بیشه‌ها به هر سو گریزان باشد.
می‌دانست چاره‌ای جز گریختن ندارد و این بار بی‌آنکه نفس تازه کند می‌تاخت. تا آنجا که دیگر نشانی از بیشه نماند و او آرام، گام‌هایش را کند کرد.وقتی صدای خوش ماکیان به گوشش نشست، دریافت به آبادی رسید، چرخی کنگره‌ای زد و در میان بوته‌زار «تی‌تی کاک»¹ پنهان شد و گوش خواباند، صدای پای پلنگ نمی‌آمد. ذوق‌زده سرش را بالا گرفت.
گرده‌های زرد گل‌‌های «تی‌تی کاک» سرش را مانند کنده‌ی درختی کرده بود که انگار از میان بوته‌زار برآمده باشد. انتهای روز بود و آفتاب آخرین چشمک‌هایش را در شفق می‌زد. روباه از دور، مردی روستایی را دید که گاوش را به کنار چاه می‌برد تا آبی به او بنوشاند. صدای ماکیان شوق رفتن را در وی افزون می‌کرد. بنابراین کوشش داشت نزدیک و نزدیک‌تر شود. اما باد، بوی او را همراه گرده‌های گل، در هوا پاشاند و خروس دریافت، براق شد و سینه‌ی سپید و باصلابت خود را به جانب بو گرفت. خُره‌ای سر داد. مرغی، دیده به سوی نگاه خروس دوخت. بوی گند نامحرمی مخاط بینی‌اش را آزرد. قدقد، قدکش به آسمان رفت. دیگر مرغان بر طبل جنگ کوفتند. اسب که در گوشه‌ی «پیش‌سرا» در حال چریدن بود، گوش‌ها را تیز کرد، و در همراهی با اعتراض مرغان شیهه‌ای کشید و سم‌کوبان خره‌ای کشید. گاو فینش را بالا گرفت و با صدای زمخت و زنگ‌دارش صورت تهاجم به خود گرفت و شاخی در هوا چرخاند. مرد دلیرانه، چرخی زد و چوب‌دستی کله گردویش را یافت و در میان پنجه‌اش فشرد و با غیظ تمام به کاویدن اطراف پرداخت. روباه وقتی خانه را یکپارچه و پرخشم دید، کینه‌ی خروس سپید² را سخت به دل گرفت و آرام و بی‌صدا پس نشست. فردا روز از کنام به‌در آمد و تا نزدیکی «پیش‌سرا» پیش آمد. خانه را خلوت یافت و ماکیان هرکدام، سویی، در میان علف‌ها، نوک می‌زدند. خروس بی‌هوا به جانب کمین روباه نزدیک می‌شد.

چشمان کینه‌ور روباه لحظه‌ای او را از نظر دور نمیداشت. آنقدر در نخ شکار فرو رفته بود که نفهمید صاحب‌خانه تبر به دوش از پی خروس می‌آید. خروس آنی احساس خطر کرد. ایستاد تا عقب بکشد. روباه وقت را طلایی دید پرید که خروس را برباید. خروس با فریادی پر گرفت. تبر مرد به سوی روباه به پرواز درآمد و بر کمر روباه نشست. روباه زوزه‌ای کشید و ناپدید شد.

روباه چند روزی آفتابی نشد. منتها دورادور خانه را می‌پایید و با خود می‌گفت: اگر خروس ربوده شود مرغ‌کُشان آسان است. پس باید با تازه‌ترین شیوه به انجام آن دست زد. روباه پس از اندیشه‌ی فراوان راه را یافت. پنجه‌ای به هم سایید و با تهدید رو به ماکیان که به دور از هر توطئه‌ای سرگرم دون چیدن خود بودند گفت: با چنان حیله‌ای در برار دیدگان شگفت‌زده شما خروس سپید خوش نقش را بربایم که سرتا از نقشه‌ای که کشیدم سوت بکشد.

با شکیبایی منتظر فرصت نشست تا آنکه روزی، وقت دست داد. بعدازظهر بود و کسی هم در خانه نبود. اکثر ماکیان بر روی درخت‌ها سر به زیر پرها برده، چرت می‌زدند. او آرام و پر احتیاط به خانه نزدیک شد. مرغان قدقد کوتاهی کردند، چون خطری آنان را تهدید نمی‌کرد دوباره سر زیر پرها فرو بردند. خروس چشم از روباه برنمی‌داشت و روباه هم لحظه‌ای دیده در دیده‌ی او دوخت. شرارت از چشمان روباه شعله می‌کشید. مرغی خروس را پرهیز داد که محلش نکند و می‌گفت: روباه بار قتنه است و مکر فراوان دارد. و از او می‌خواست دیده از او برگیرد. خروس پاسخ داد: به همین خاطر نباید از او غافل شد. مرغ گفت: حالا که دور از او هستیم نیازی نیست. خروس گوش نداد.

روباه وقتی کنجکاوی بیش از حد خروس را دید بسیار خوشحال شد و شروع به پیاده‌کردن نقشه کرد. نخست دمش را به دهان گرفت و بعد در یک دایره‌ای شروع به چرخیدن و زوزه کشیدن کرد. خروس متحیر که او چه می‌کند، با هر دور روباه سر خروس می‌چرخید. آنقدر چرخید تا سرش سیاهی رفت و از آن فراز به کف زمین فرو افتاد؛ روباه درنگ نکرد خروس را تا به خود بیاید در چشم به هم زدنی درید و بعد تنه‌ی دریده‌اش را به دندان گرفت و با شتاب بی‌مانندی به درون بوته‌ها خزید و از دیده‌ها پنهان شد.

پی‌نوشت:
۱ تی‌تی کاک ، شکوفه یا گل‌های زردرنگ بوته‌ی کاک
۲ خروس سپید در میان ماکیان از جمله پرندگان اهورامزدا است. خروس از آن‌رو پرنده‌ای مقدس است که در سپیده‌دم با بانگ خویش ظلمت را می‌راند و مردم را به کشت و کار فرا می‌خواند.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ داستان و افسانه‌ها

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *