افسانه‌های مازندرانی – سختی‌های پیرداری قسمت دوم

روزی از روزها وقتی مرد به خانه آمد، دید، رنگبه روی همسرش نیست. با همه‌ی دلگیری‌یی که داشت سخت متأثر شد و به سویش رفت…

افسانه‌های مازندرانی  افسانه‌ های مازندرانی  داستان طبری  افسانه های شمالی

افسانه مازندرانی سختی‌های پیرداری

افسانه‌های مازندرانی , افسانه‌ های مازندرانی , داستان طبری , افسانه های شمالی , داستان های مازندرانی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه‌های مازندرانی – سختی‌های پیرداری قسمت اول

روزی از روزها وقتی مرد به خانه آمد، دید، رنگ به روی همسرش نیست. با همه‌ی دلگیری‌یی که داشت سخت متأثر شد و به سویش رفت. بغلش کرد. پنجه‌های زمختش را به سر و صورت و موهایش کشید. اگرچه انگشتان سفت و سخت مرد بر روی پوست و موهای لطیف زن، آزاردهنده بود اما چون با حسی آمیخته با عشق بود به زن آرامش وصف‌ناشدنی می‌داد. سرش را به سینه‌ی مرد پناه داد و آرام‌آرام دوش‌هایش شروع به لرزیدن کرد. مرد با دستانی پرمهر سرش را بالا آورد، اشک‌هایش را با گوشه‌ی روسری‌اش که روی گردن او افتاده بود، سترد. با صدای دلنوازی گفت: چه شده است، چه اتفاقی افتاده. زن دلگیرانه گفت: حضور مادرم به اندازه‌ی کافی زندگی ما را به هم ریخت. حالا مادرت پیغام داده که می‌خواهد بیاید پیش ما بماند. مرد یکه خورد. لحظاتی به زنش خیره شد. بی‌آنکه پلک بزند. بعد گوشه‌ای گزید و نشست. دستش را ستون چانه‌اش کرد و به فکری عمیق فرو رفت. مدت‌هابود از مادرش خبری نداشت، در واقع او را فراموش کرده بود. یاد روزهای شاد کودکی، دلسوزی‌ها و دلگرمی‌های مادرانه افتاد که گاه در پی پرخاش کس یا کسانی چگونه چون ماده پلنگی به رویشان درمی‌آمد  تا خردینه‌هایش آسیب نبینند بلکه پا بگیرند، قامت افرازند و برای خود مردی شوند حالا پس از سال‌ها که از ماندن مانده شده، اینگونه او را از یاد بردن پاسخ درستی به آن‌همه  گذشت‌ها نبود. وقتی به یاد آورد چگونه خواهرش به خاطر مادر، یقه‌ی زن‌داداشش را گرفت و مثل یک کیسه کاه او را بلند کرد و زد زمین و بعد برای همیشه مادر را پناه داد، به همتش آفرین گفت و بعد وقتی برادر به رویش درآمد بی‌هیچ پروایی سیلی جانانه‌ای به صورتش نواخت. از خودش خجالت کشید که حتا همت یک زن را ندارد. البته برادر حرمت بزرگی‌اش را نگه داشت. واقعاً که شیرزنی است مانند مادرشو حالا گویا دلتنگی‌ها مادر او را راضی کرده که مدتی پیش ما سر کند. شاید بتوان این اتفاق را به فال نیک گرفت تا مادرزنش با دیدن او کمی آرام گیرد.

وقتی با همسرش موضوع را مطرح کرد و گفت: به هر ترتیب آنان همسن و سال‌اند. گذشته‌های مشترکی دارند، برای هم خاطره‌ها خواهند گفت، ما هم حالا به دو لقمه کمتر می‌سازیم. زن گردن کشید فینش را بالا گرفت و بی‌هیچ حرفی از او دور شد. مرد دلش گرفت با خود گفت: انتظار داد همه نوع احترام به مادرش بکنم اما به خودش این حق را می‌دهد که مادرم هنوز نیامده سرسنگینی کند. با گریه‌هایش داشت خامم می‌کرد. آخه پدرآمرزیده ما که درد مشترک داریم. مادر تو کجاش طلاکوب است که مادرم نیست. لعنت خدا بر شیطان، حالا شاید قصد بدی نداشت، به هر حال نگه‌داشتن دو پیرزن، خداییش را بخواهی سخته. من که همیشه‌ی خدا سرکارم. اونه که باید آن‌ها را تر و خشک بکنه. آن هم پیرها را با هزار وسواسی که دارند. پخت‌وپز به کنار، رخت و لباس آنها، حمام‌ کردنشان، خلاصه اینکه هزار و یک کار دارند.

مادر رسید، استقبال بد نبود و حتا یکی دو روز همه چیز در حد تعارف گذشت. مادرزن هم توی این چند روز آرام بود. دو روزی خانه، بو و سویی دیگر داشت. خنده و خاطره از در و دیوار می‌بارید. تا اینکه یکهو همه چیز عوض شد. چشمان خونبار مادرزن، کم‌حوصلگی و کلافه بودن زن خانه، عیب‌جویی‌های هر روزه را به اوج برد و بگومگوهای بی‌سروته، مرد را شب‌ها که برای استراحت به خانه می‌آمد عاصی کرده بود. جانب هیچ ور دعوا را نمی‌توانست بگیرد. هیچ‌کدام هم اهل کوتاه آمدن نبودند. همه به ظن خود منطقی حرف می‌زدند. توقع‌های آنان از یکدیگر بیش از اندازه بود، و این حساسیت‌ها را برمی‌انگیخت. مرد گاهی آنان را آشتی می‌داد. وقتی آرام می‌شدند رابطه‌ها شیرین و سبک بود. باز فردا بیخود و بی‌جهت به جان هم می‌افتادند تا آنکه حتا دیگر ملاحظه‌ی حضور مرد خانه را نمی‌کردند. دعوا همچنان تا آخر شب ادامه داشت. بدتر از همه آنکه زن ادامه‌ی دعوا را به اتاق شوهر می‌کشاند و تا دیروقت برعلیه مادرشوهر سخن‌ها می‌گفت و مرد با اعصاب به هم ریخته، چشمان پف کرده با سر و روی پریشان به سر کار می‌رفت. کسی که به طورکلی به خونسردی در کار و بار معروف بود، مثل خروس جنگی به همه می‌پرید و گاهی دست به یقه می‌شد. این تغییر اخلاق همه را به شگفتی وا می‌داشت تا اینکه آنها فهمیدند مرد شب‌ها وقتی به خانه برمی‌گردد در واقع به میدان کارزار می‌رود واین امر رفته‌رفته وی را درشت‌گو، پرخاش‌جو و بی‌ملاحظه کرده بود. چنان که شبی چوب‌دستی بزرگی را برداشت و گفت هر کی حرف بزند می‌زنم. صحنه آنقدر جدی بود که همه جا خوردند. مرد به اتاقش رفت. زن در پی‌اش آمد. تا نیمه‌های شب علیه مادرش زیر گوش مرد می‌خواند. مرد دندان روی جگر گذاشت تا نشنیده بگیرد اما زن همچنان علیه مادرشوهرش می‌گفت تا آنکه مرد مثل یک کوره‌ی آتش از جا پرید. زن دید چشمان شوهرش یک کاسه خون است. ترسید خود را عقب کشید. مرد از اتاق بیرون رفت در اتاق بغل‌دستی را باز کرد مدتی از او خبری نشد. زن همچنان ترسان نشسته بود. مرد برگشت با لباس خیس، زن دوباره عقب کشید. با این همه به خود جرئت داد که بپرسد چه شد؟ مرد پاسخ داد: انداختمش توی دریا. زن گفت: کدام یک را؟ مرد گفت: نمی‌دانم. هوا تاریک است. فردا تیرگی می‌خوابد. دریا دیگر به ساحل غیظ نمی‌کوبد و تو خواهی دید مادر کدام‌مان کنار ساحل افتاده است. زن شیون غریبی سر داد. به سر و روی خود می‌زد و جیغ‌های پیاپی می‌کشید. در این اثنا درب اتاق باز شد و در آستانه‌ی آن چهره‌ی پیرزنی آشفته و نگران نمایان گشت. زن به محض دیدن او فریاد جگرخراشی کشید و بی‌هوش شد و بعد داد پیرزن بود که به هوا رفت، پسرم چکار کردی؟

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *