افسانه‌های مازندرانی – هوشیار زن قسمت دوم

مرد سالمند همچنان راه جنگل را می‌پیمود و خورشید با چشمان بلبلی از لابه‌لای درختان جنگلی با احساس مرد بازی می‌کرد…

افسانه‌های مازندرانی  افسانه‌ مازندرانی  داستان طبری  داستان های شمالی

افسانه مازندرانی هوشیار زن

افسانه‌های مازندرانی , افسانه‌ مازندرانی , داستان طبری , داستان های شمالی

داستان طبری

قسمت اول را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی هوشیار زن قسمت اول

مرد سالمند همچنان راه جنگل را می‌پیمود و خورشید با چشمان بلبلی از لابه‌لای درختان جنگلی با احساس مرد بازی می‌کرد و او حس می‌کرد می‌تواند به یاد کودکی خاطره‌ای را زنده کند. ایستاد پورزار از پای درآورد، کف پاهای برهنه‌اش را روی جاده‌ی خاکی صاف نشاند. از سردی و صافی جاده تنش مور مور شد و او چهره‌اش را به لبخند گشود و حظی فراوان یافت. احساس پرنده‌ای را داشت که میخواست هر چه زوتر پر بگیرد. پیش خود گفت: چه صبح دل‌انگیزی است امروز. نگاهی به اطرافکرد کسی نبود. آرام به دویدن پرداخت تا بیشتر لذت ببرد. به کنار چشمه‌ای رسید. پاها را به داخلآب سرد چشمه گذاشت. تمام موهای تنش سیخ و سوزنی شد. لرزه‌ای خفیف از سرما بر تنش نشست. پاپس کشید. پورزار را پوشید. آبی به صورت زد و دستی به موهای پرپشت نقره‌ای‌اش کشید. به سوی پشته‌ی دیروزی رفت که آماده‌ی بردن بود. وقتی نگاهش به آن افتاد ترس خفیفی بر او چیره شد. ریزش قلبش را در درون سینه احساس کرد. تمامی شادی و سرور صبحگاهی از سرش پرید. کار جسمی دیگر برای او مقدر نبود. این امر داشت چون خوره‌ای او را می‌خورد. وحشت واقعه چنان او را پیچاند و مچاله کرد که دیگر نمی‌خواست حتا به پشت کشیدن پشته را بیازماید. شهامت خود را از دست داد. با این همه نمی‌خواست کوتاه بیاید بنابراین چرخی در اطراف زد. تبر جاداده درمیان علف‌ها را یافت. بی‌درنگ به زدن درختی پرداخت که به نسبت خشک شده بود و از هر طرف به آن حمله‌ور گردید.گردش خونش تندتر شده بود. حالا احساس قدرت می‌کرد و این امر او رابه هیجان آورد. به گمانش درخت آماده‌ی افتادن بود. طناب را گرفت و به کمر درخت بست و از آن فاصله گرفت و شروع به کشیدن کرد که بیفتد، با کمال شگفتی دید انگار درخت کوه دماوند است و او خردینه‌ای که در برابر ایستادگی آن به حساب نمی‌آید. قدری این‌ور و آن‌ور کرد. باز طناب را کشید. دیگر نمی‌دانست چه بکند. شروع کردبه هوار کشیدن وناسزا گفتن به زمین و زمان. تلاطم درون داشت منفجرش می‌کرد. برایش اصلاً قابل باور نبود تا این اندازه از پای افتاده باشد. هر لحظه بر خشمش افزوده می‌شد. مردی که تا آن موقع به زور و قدرت خود می‌بالید و اعتنا به فلک نداشت به روزی افتاد که درخت زده را نمی‌توانست پایین بکشد. چگونه برای خانواده‌اش شرح بدهد. به بیان این واقعه فکر کرد که خفت بروز این راز او راخواهد کشت. مرگ را آرزو می‌کرد و تا آن اندازه از خود بیخود شده بود که نمی‌دانست به نزدیکی در خانه رسیده است.

زن در حیاط خانه برای ماکیان دانه می‌پراکند. از دور او را دید کهجاده را سکندری می‌آید و دستانش بی‌هوا به هر سوی کشیده می‌شود. فهمید که واقعه رخ داده و او به آخر خط قدرت رسیده و باید وی را همین جایی که قرار گرفته دریابد زود فرزندان را صدا کرد که برخیزند توفان دارد فرو می‌ریزد. آنان از جهیدند. مادر پیش‌تر آنان را پخته کرد که نباید کج‌خلقی پدر را با طعنه پاسخ دهند و او بیشتر آزار ببیند، بلکه باید حرمت نگه دارند و تشرهای او را نشنیده بگیرند تا آرام شود. خانواده‌ی مرد تا آن موقع این همه فحش و حرف‌های بد و توهین به کائنات از پدر نشنیده‌ بودند. کسی را یارای حرف زدن با او نبود. یکپارچه آتش شده بود، تو حیاط برای خودش می‌پرخید و هی می‌گفت. تا آنجا که دیگر کف کرده و داشت از پای می‌افتاد که زن او را گرفت و پسران او را آرام به لبه‌ی ایوان نشاندند. از چاه آب خنکی کشیدند، پیاله‌ای آب به او خوراندند سکوت سختی درگرفت. همه منتظر شدند تا خود او لب باز کند و بگوید چه شده اگرچه همه می‌دانستند که چه گذشت. سرش پایین بود انگار چشمان بی‌قرارش در میان سبزه‌های حیاط خانه (جوانی) می‌جست و حسرتی در تمام چهره‌اش از نیافتن آن می‌بارید. مانند پهلوان خاک شده آه بلندی کشید و گفت: دیگر تمام شد. دیگر نمی‌توانم. شاید باور نکنید ولی دیگر نمی‌توانم.
صدای زنگ‌دار مرد لرزه بر اندام زن انداخت. به روی خود نیاورد به او نزدیک شدوپرسید: چی را نمی‌توانی از چی صحبت می‌کنی؟ چه اتفاقی افتاد؟
مردسرشرا بلند کرد، زن دید دو چشم مرد مانند دو کاسه شراب است. وحشت کرد. بتاخت کاسه‌ای آب آورد وبه او خوراند. به بچه‌ها گفت سرش را پایین نگاه دارند تا او آبی به سرش بزند تا حرارت درونش را آرام کند. مرد مقاومت نمی‌کرد و زن مانند مادری عاشق اورا تر و خشک می‌کرد. همه او را دوره کردند و زن انگار او را می‌بویید. آرام به او گفت: آخر نگفتی چی شد که این همه سراسیمه‌ای؟
مرد سری تکان داد و پاسخ داد: نه پشته به پشپ می‌توانم بکشم و نه درخت را می‌توانم فرو آرم. زن بی‌درنگ رو به بچه‌ها کرد و گفت آماده بشوند و از مرد خواست به جنگل بازگردند. مرد ابتدا خواست عذری بیاورد اما در مقابل عزم زن نتوانست مقاوت کند. همه راهی جنگل شدند. به درخت و پشته‌ی هیزم رسیدند. پسران به اشاره مادر درخت را انداختند و در کوتاه‌زمانی پنج پشته هیزم آماده کردند. زن پس از آن رو به شوهر کرد و گفت: دیدی دلاوران تو چه کردند؟ تو نمی‌دانی جوانی‌ات را به فرزندانت داده‌ای؟ قدرت تو بین آنان پخش شده اکنون آنان پنج برابر تو نیرو دارند این نظم طبیعت است تو نمی‌توانی از آن بگریزی. بعد به او نزدیک شد، دستی یه موها‍‌ی نقره‌ای‌اش کشید و گفت: این هم یک دوره است. الان ما باید در کار فرزندانمان خوش باشمی، مهم این است.

لبخندی به چهره‌ی مرد نشست و از آن همه احترام و همبستگی خانواده به خود بالید و چهره‌اش شکفت. زن گفت: این دوره هم مبارک. همه خندیدند.

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

0

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *