افسانه‌های مازندرانی – هوشیار زن قسمت اول

صبحگاهان پیرمرد با دوش‌گیر¹ و رسن بر پشت، جاده‌ی صاف خاکی کم عرض منتهی به جنگل را در پیش گرفت…

افسانه‌های مازندرانی  افسانه مازندرانی  داستان های مازندرانی  داستان های شمالی

افسانه مازندرانی هوشیار زن

افسانه‌های مازندرانی , افسانه مازندرانی , داستان های مازندرانی , داستان های شمالی

داستان طبری

صبحگاهان پیرمرد با دوش‌گیر¹ و رسن بر پشت، جاده‌ی صاف خاکی کم عرض منتهی به جنگل را در پیش گرفت تا چون همیشه پشته‌ای هیزم بار خود کند و در بازار عرضه دارد. این روزها یا بهتر است گفته شود در این چند ماه اخیر، حس و حال گذشته را نداشت. احساس می‌کرد یکباره از توان تهی شده، البته نشانی از رنجوری و یا بیماری در خود نمی‌یافت تا بتواند آن را به این بهانه توجیه کند. نخستین‌بار در میانه‌ی پاییز بود که این اتفاق افتاد. پشته‌ی هیزم را بستتا به پشت بکشد. دید نمی‌تواند، ابرو درهم کشید خود را جابه‌جا کرد، از هر جانبی آزمود، با این همه پاها یاری نمی‌کرد. بازوان و کمرش زور برگرفتن را نداشتند. عرق تقلا بر جبینش نشست. خود را به روی کنده‌ی درخت پهنی نشاند، ساعد دو دست را بر روی زانو ستون چانه‌اش کرد وبه پشته‌ی هیزم مدتی چشم دوخت. غرورش به او اجازه نمی‌داد که بپذیرد تاب و توانش هر روز فرو می‌ریزد. می‌خواست به خود بقبولاند که سبب این کارخستگی ناشی از تهیه‌ی هیزم است که باید نفس تازه کند و بعد پشته را مانند همیشه با نهیبی به پشت بکشد. نگاهش را به سایه روشن درختان دوخت که در برابر نور آفتاب در همراهی نسیم سرد صبحگاهی سبزه‌ها را بوسه‌باران می‌کرد. چهره‌اش شکفت. حس خوب جوانی در او بیدار شد. احساس کرد می‌تواند خود را بار دیگر بیازماید. پر هیجان به سوی پشته رفت و با نهیبی پرطنین پشته را به پشت کشید. اما چهره‌اش گلگون شد و مانند اسب، خره‌ای² سر داد و تف تلخی کرد. فشار ناشی از بار تعادل او را لحظه‌ای بر هم زد، با این همه خود را گرفت، بار پشت را میانه‌ی کمر کشاند و به راه افتاد. در راه هر آن احساس می‌کرد که می‌خواهد سکندری بخورد. گاهی چشمش سیاهی می‌رفت و سرش دوران داشت. به هر ترتیب آن روز را به سر آورد.
پس از آن هرگز نتوانست پشته‌ای رابا نهیبی از جا بکند. چاره‌ی کار را در آن دید که بار کوله را کم کند. پیش از آن باید هیزم را در جای بلندی پشته می‌کرد و خود به جای پشت می‌رفت تا آن را به آسانی به دوش بکشد. گاه ناگریز یود روزی دوبار هیزم ببرد که بسیار خسته می‌شد و بی‌رمق و ناتوان به خانه برمی‌گشت. این رازی بود که در دل داشت. زیرا کسر شخصیت خود می‌دانست که آن را بروز دهد. فکر می‌کرد بسیار زشت خواهد بود که پیش زن و بچه اظهار ناتوانی کند. جدال سختی با خود داشت که با این مصیبت چه کند؟ بی آنکه بداند نگاه تیز همسرش لحظه‌ای او را از میدان دیدش دور نمی‌دارد زیرا زن دریافته بود شوهرش وارد فصل تازه‌ای از گذر عمر شده است که کنار آمدن با آن در گام‌های نخست برایش دشوار است. درواقع خود را نمی‌یافت و گیج و منگ به نظر می‌رسید. مهم‌تر آنکه فکر می‌کرد کاهش توان جسمی برار است با مرگ. زن به یاد حرف پدرش افتاد که در پاسخ به مادرش که هی او را سرکوفت می‌زد که: دیگر پیر و زمین‌گیر شده است یا پشم و پیلش ریخته، حالا باید منتظر باشد که کدام چاه و چاله را پر می‌کند. می‌گفت: هرچه می‌خواهی بگو اینه عمر بلندی داشتم کتمان نمی‌کنم و اینکه آخرهای عمرم است انکار نمی‌کنم. منهتا تا زنده هستم زندگی می‌کنم، به نظر من این درست نیست انسان به جای بهتر زیستن به مرگ فکر کند. کسی که تبلیغ می‌کند به مرگ فکر کن حداقل دوست نیست. زندگی انسان سرشار از بودن است نه مردن.
زن به یاد آورد پس از آنکه پدر خاموش شد، مادر غر زد و به اعتراض گفت: چقدر غدی! زن حالا حرف پدرش را بیشتر درک می‌کرد که «نباید تسلیم شد». سری تکان داد و آهی کشید و بعد با گوشه‌ی چارقد اشک‌هایش را پاک کرد و او حالا باید به همسرش فکر کند که با آن همه غرور و قدرتی که داشت امروز از آوردن یک پشته هیزم ناتوان است بنابراین باید اندیشه‌ای کند و پا پیش بگذارد. با پسرانش به مشورت نشست همه‌‌ی جوانب را در نظر گرفت البته می‌دانست تا فر رسیدن آن لحظه باید شکیبا باشد.

پی‌نوشت:
۱: قطعه چوبی به اندازه ۱٫۵ الی ۱٫۸۰ به قطر ۳ الی ۵ سانتی‌متر که به زبان مازندرانی دوش‌گیر می‌نامند.

قسمت دوم را از اینجا بخوانید ⇐ افسانه مازندرانی هوشیار زن قسمت دوم

منبع: مجله شمالگردی

دسته ⇐ افسانه‌های مازندرانی

1+

توجه: قبل از ارسال نظر به نکات زیر توجه کنید :

  • • چنانچه شمالی هستید, لطفا نظرات را به زبان شیرین محلی تان بنویسید.
  • • نظراتی که به صورت فینگلیش نوشته شده باشند, تایید نخواهند شد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *